بیماریهای شگفت آوری هست که همان خواستن چیزی است که نداریم!
هرگز مخواه که آبهای گذشته را از نو بچشی!
هرگز گذشته را درآینده باز مجوی.
از هر لحظه ای تازگی شباهت ناپذیر آنرا بگیر و خوشیها یت را آماده کن یا بدان که بجای شادیهای آماده، شادی دیگری ترا به شگفتی خواهد انداخت!
بدبختی هر کس ناشی از آنست که همیشه هموست که می نگرد و از آنکه به خویشتن میپردازد تا به اشیاء.
هر چیز به خاطر خود اصالت دارد و نه بخاطر ما.
کاش چشم تو آن باشد که بدان می نگرد!
از هر چیز جز تعلیمی که میدهد فرا مگیر؛ کاش لذتی که از اشیاء برای تو حاصل می شود خود آنها را منتفی کند.
ما جز در آنیت حیات هیچیم!
مقدمات ستودنی بسیاری هست که آدمی را برای خفتن آماده می سازد. بیدارشدنهای ستودنی نیز هست، اما خوابهای ستودنی نیست.
و من رویا را فقط آنقدر که میدانم حقیقت است دوست می دارم. زیرا که زیباترین رویاها به ان لحظه نمی ارزد که آدمی از خواب برمی خیزد!
اعمال ما به ما وابسته است همچنانکه درخشندگی به فسفر.درست است که اعمال ما ، ما را می سوزاند ولی تابندگی ما از همین است.
دیگر لفظ تنهایی را درک نمی کنم. در خود تنها بودن همان دیگر نبودن است.
من خود تن ها هستم! وانگهی جز در همه جا در خانه خود نیستم و همواره اشتیاق مرا از خانه خود می راند.
آنچه را امروز از خویشتن دریغ داری صد چندان در آینده بازخواهی یافت.
بر سر ما آسمان چون آسیاب در گردش است
زیر این سنگ آسیای سخت ما چون دانه ایم
این جهان وهر چه در وی هست جز افسانه نیست
وین تغافل بین که ما سرگرم این افسانه ایم

+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:2  توسط پژمان خانبازی
|
اولین سلام
آخرین خداحافظ
دکتر علی اردشیری
زندگی مانند سیب سرخ رنگ زندگی مانند میدانی و جنگ
می شود با عشق تغییرش دهیم رنگ سرخش میشود هفتاد رنگ
نیوتن نیروی جاذبه را از سیب کشف کرد
همه خندیدیم
تا تو هستی سیب کیلویی چند
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 18:56  توسط پژمان خانبازی
|
سلام
خداحافظ
چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید
تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار
تعطیم برای همیشه یا نه تا لحظه ی بیداریم
برای کارهای تعمیراتی تا اطلاع ثانوی تعطیلم
برای تمام کارهام که کردم وکارهایی که نتونستم بکنم
دارم کارگاه شعری خودم رو آماده می کنم. برای قالب های جدید کار جدید خونه ی جدید
امروز داشتم غزل هایی که کار کرده بودم رو می خوندم
غزل قصه صدای درد داراست صدای هفت شهر و هفت ساراست
یا
غزل بگذار امشب پر بگیرم سراغ مریم از مادر بگیرم
خیلی مطالعه ام اومده پایین خیلی وقته کتاب دست نگرفتم خیلی وقته ......
شاعر نبودم
شعر نگفتم
و خودم را بازی دادم
خودم را کشتم ...............
این وبلاگ زندگی من بود با حرفی مرد و با حسی زنده شد
دوباره تمام حرف هایم را پس می گیرم
خداحافظ
تا اطلاع ثانوی خدانگهدار
| سلام، خداحافظ - حسین پناهی |
|
حرمت نگه دار...دلم گلم که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت به نام تو مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون .... کتیبه خوان خطوط قبایل دور .... پس گریه کن مرا به طراوت به دلی که می گریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش و آواز می خواند ریاضیات را ... این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است میراث من حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرد تا بدانم و بدانم و بدانم... به وار وا نهادم مهر مادری ام را گهواره ام را به تمامی و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم و کبوترانم را از یاد بردم و می رفتم و می رفتم و می رفتم از صفحه یی به صفحه یی از چهره یی به چهره یی از روزی به روزی از شهری به شهری زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند سند زدم یک جا همه را به حرمت چشمان تو مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد ... کفایت می کرد مرا حرمت آویشن مرا مهتاب مرا لبخند و آویشن حرمت چشمان تو بود. نبود؟ ... حرمت نگه دار ...گلم، دلم اشک هایی را که خون بهای عمر رفته ام بود داد خود را به بی دادگاه خود آورده ام همین. نه به کفر من نترس کافر نمی شوم هرگز زیرا به نمی دانم ها ی خود ایمان دارم انسان و بی تضاد؟؟ ... شک دارم به ترانه یی که زندانی و زندانبان هم زمان زمزمه می کنند
آری....گلم....دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است سرگذشت کسی که هیچ کس نبود و همیشه گریه می کرد بی مجال اندیشه به بغض های خود تا کی مرا گریه کند تا کِی و به کدام مرام بمیرد
گوش کنید با صدای خودش |
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:52  توسط پژمان خانبازی
|
سلام دوستان و بچه هایی که همیشه کنارم بودیم هستین و بیادمین
یک جا پر ازغم و ماتم نشسته بود
انگار از شکایت و فریاد خسته بود
از بس به سر زده بود آن دو دست را
دست و سر و دل و جانش شکسته بود
خیلی وقته برای نوشتن دنبال بهانه ام دنبال بهانه ی زیبا دنبال ........
خیلی وقته همین جوری می رم تو انجمن ها میشینم دنبال واژه می گردم
دنبال یه حرف قشنگ دنبال جواب تمام حرفام دنبال...........
خیلی وقته دیگه هیچ واژه ای سراغمو نمی گیره تا باهاشون بازی کنم
جاتون خالی دیروز مسافرت بودم بارون بارید تو سرم وای............. جاتون خالی
خیلی وقت بود واسه ی یه خیس شدن حسابی خودمو آماده کرده بودم
امروز خیلی خیلی دلم گرفته خیلی عجیب
دو سال قبل
گفتم آسمان بکشم سفید نبود
گفتم سیاه می کشم با ستاره های سپید
دریغ سفید نداشتم
آره امروز سالگرد فوت مادرمه
مادری که دو ساله صداشو فقط تو خواب هام دارم
دو ساله فقط دارم از دورش می خونم و فقط می تونم اشکامو با مداد رنگی هام پنهون کنم
مادر مادر مادر مادر
تو رفتی و من هنوز زیر اتاق بی سقفم به ستاره هایی می نگرمکه از کنار تو می گذرند،تو خاموش شدی و من هنوز تا صبح بیدارم و به حیاط کوچکی که تا دیروز در آن قدم میز دی و هر صبح به باغچه هایش سلام می کردی می نگرم
مادر، مادر، مادر، مادر، مادر، مادر، مادر، مادر و ... هر چه مينويسم خسته نميشم، بارها تكرارش ميكنم ولي سير نميشم، مادر، كلمه زيبايي كه روح را به عرش كبيريايي ميبرد، به بهشت، به آنسوي ابرها، جايي كه همه جاي آن سفيديست و پاكي.... مادر، اسطوره بزرگي؛ مادر نماد گذشت و فداكاري، عظمت مادر خيلي بيشتر از اين معاني است كه ما معادل سازي ميكنيم، دوستي ميگفت: در حيات يكسري واژهها هستند كه در قالب هيچ قاعده و اصولي قرار نميگيرند و معنا نمييابند، مادر هم از اين واژههاست. ... بعضا كه آلبوم قديمي خانواده را ورق ميزنم، از فلك شكايتم ميگيرد كه چه به راحتي انسانها را از آسياب زندگي ميگذراند و گرد سفيدي زمانه را بر چهرهها مينشاند... چقدر درگير روزمرگيها شدهام، كار، دانشگاه، اين قدر درگير خود شدهام كه نفهميدم چهره مادر كي تكيده شد، حتي چروكهاي ريز زير چشمان و روي پيشانياش را هم دير فهميدم، خيلي دير، چروكهايي كه يادگار روزگار است و درماني ندارد... مادر سني ندارد، اين را شناسنامه ميگويد چهل و اندي بيشتر نيست، اما حيات اين را نميگويد، حيات بيرحم است و عشق مادري برايش نامفهوم... مادر دوستت دارم با تمام وجود، حتي به اندازه خدا... دوست دارم كه هميشه در كنارمان باشي با همان نگاههاي مهربان و لبهاي خندان كه بيتو نيمه گمشدهاي خواهم داشت كه هر آن و هر لحظه نگاهم در جستجويش خواهد بود....
شعر فریدون مشیری رو خیلی می خونم و این شعرش رو قاب کردم بالای سرمه هرشب می خونمو..........
تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز، در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن
صبح، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن
شامگه، چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن
چون صبا در "مزرع سبز فلک"
بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
مُلک هستی را مسخر داشتن،
بر تو ارزانی که ما را خوشتر است
لذت یک لحظه: مادر داشتن
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 17:44  توسط پژمان خانبازی
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:49  توسط پژمان خانبازی
|
در باد
با خاك
گريه در راه دارم
آنكه مي خواهم نمي بينم، وانچه می بینم ...
تا ... بعد
چون موج در گريز از خويشتن
با مرگ مورچه اي
اشك هايم را
رمئو وژولیت پاك كنند
...بعد
ساده لوح
و مايوس از دلتنگي ها
عاشق شوم.
عاشق دختري كه فرياد مي زند
"به من اظهار عشق نكنيد"
بي رقيب حرف هايش را به كرسي مينشاند
تاهفتمين روز درگذشت نقاشي ام را جشن بگيرد
و چند نقطه بعد
گريه هايم را در سر مرور
تا به اندازه ستاره ها
قصه ي بوف كور را از بر كنم.
تنهايي حرف اول رامي زند.
چند نقطه بعد
با تمام درد ها
و بالهاي كهنه
گم شدن پرواز را باور
به پرنده بالشتيم مي خندم
و قصه ي پرواز را با صداي مي خوانم
هنوز سه نقطه به پرواز باقي است
دنبال مداد رنگي هايم مي گردم
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:27  توسط پژمان خانبازی
|
نه من
نه تو
نه محمد
دنیا برای حوا بود و بس.
گندم
سیب
برای حوا بود و
گالیله
ادیسون
من
پدرم
برادرم
کنیز حوا بودیم و همین
پدرم هیچ بود
صفر صفر
خدا آب داد
نان داد
و بابا را برای حوا داد
هیتلر چنگیز موسیلینی و پدرم
تنها سرباز حوا بودند
قلم
عشق
درد
زجر
برای من
برای حوا
نه شیطان
نه گندم
نه سیب
پدرم را فریب نداد
او برده بود و مطیع.
نه من
نه پدرم
نه محمد
دنیا برای حوا ببود و همین.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:12  توسط پژمان خانبازی
|
ديروز سرد
و امروز سردتر
هيچ چيز به اندازه فردا مرا گرم نخواهد كرد.

+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:29  توسط پژمان خانبازی
|
سلام امیدوارم خوب و خوش باشید بعد از یه مدت تعطیلی با یه سپید در خدمتتونم البته جای کار زیاد داره
در باد
با خاك
گريه در راه دارم
تا ... بعد
ساده لوح
و مايوس از دلتنگي ها
با مرگ مورچه اي مستاصل
اشك هايم را
رمئو وژولیت پاك كنند
تا ...بعد
عاشق
عاشق دختري كه فرياد مي زند
"به من اظهار عشق نكنيد"
تنهايي حرف اول رامي زند.
... بعد
حرف هايت را بي رقيب به كرسي مينشاني
تاهفتمين روز درگذشت نقاشي ام را جشن بگيري
آهاي دختر
بیدار شو
هنوز سه نقطه به پرواز با قي است
من دنبال مداد رنگي هايم مي گردم

+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:54  توسط پژمان خانبازی
|
آسمان ویروس دارد
بال ممنوع
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:58  توسط پژمان خانبازی
|