تبليغاتX
مداد رنگی
مداد رنگی
رنگ خدايي بپذيريد رنگ ايمان و توحيد اسلام و چه رنگي از رنگ خدايي بهتر است؟سوره بقره

می‌دانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری

من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد

پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟


حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!



به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آيد.

مگر می‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟

پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟!

تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟

باشد، گريه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتد.

چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد
هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!


آن روز نزديک به جاده‌ای از اينجا دور
دختری کنار نرده‌های نازک پيچک‌پوش
هی مرا می‌نگريست
جواب ساده‌اش به دعوت دريانديدگان
اشاره‌ی روشنی شبيه نمی‌آيم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنايی در اين حوالیِ‌ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پيچک‌پوش
پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهميدم
فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک
پُر از جوانه‌ی بيد و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نرده‌ها پيدا بود.


آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بيا
يک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی
حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد
جز من کسی تُرا نديده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی
تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آينه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سايه‌سارِ‌ ياس می‌دادی.


يادت هست
زيرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد
ما راهمان را گُم کرده بوديم ری‌را!
يادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را
گريسته بودم و تو نمی‌دانستی!


آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود
من خودم ديدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.


حالا بيا برويم
برويم پای هر پنجره
روی هر ديوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهايی را
برای مردمان ساده بنويسيم
مردمان ساده‌ی بی‌نصيبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی.


يادت هست؟
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهواره‌ی بنفش
همين بوسه‌ی مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ری‌را ...!
من به خانه برمی‌گردم،
هنوز هم يک ديدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غريب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.




نوشته شده در تاريخ سی ام آبان 1388 توسط پژمان خانبازی
  


ایرج عزیز :

     این خاک همیشه یک نفر کم دارد...




نوشته شده در تاريخ چهاردهم آبان 1388 توسط پژمان خانبازی
   نازی:


هر آشنایی تازه اندوهی تازه است

مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان

هر سلام سرآغاز دردناک یک خداحافظی است

 

به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس میدارد

 یک مرد هرچه را که میتواند به قربانگاه عشق می آورد

آنچه فدا کردنی ست فدا میکند

آنچه شکستنی ست میشکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل میکند

 اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمیرود.

بار دیگر شهری که دوست می داشتم "نادر ابراهیمی"




نوشته شده در تاريخ بیست و سوم مهر 1388 توسط پژمان خانبازی
   نازی:


چه تنگنای سختی است!

یک انسان یا باید بماند یا برود

و این هر دو،

اکنون برایم از معنی تهی شده است

و دریغ که راه سومی هم نیست!

"دکتر شریعتی"




نوشته شده در تاريخ هفدهم مهر 1388 توسط پژمان خانبازی

در حیرت از این نباش که چرا، سحرها، میل به برخاستنت نیست، و میل به راه رفتن، دویدن، جهیدن، و خندیدن...
در حیرت از این همه دل مردگی، بی حوصلگی، دلتنگی، خستگی و فرسودگی نباش...
در حیرت از این نباش که نمی توانی زیر لب زمزمه کنی، آواز بخوانی، به آوازهای دیگران گوش بسپاری
برانگیخته شوی
به شوق و شور بیایی
گریه کنی
فریادهای شادمانه برکشی
مهرمندانه و راضی، به دیگران
- به دختران و پسران جوان
به لبخندهای شیرین
و اشک ریختن های پرمعناشان-
نگاه کنی...
و در حیرت از اینکه
عظمت کوه ها را ادراک نمی کنی
شوکت رودخانه ها را
لطافت مهتاب را
رویاآفرینی ابرها را
دشت ها
کویرها
گل ها
پرنده ها
و نگاه های پنهانی را...
و زیبایی خیال انگیز باران،
                                     برف،
                                            نسیم،
                                                      جاده،
                                                             و جنگل را...  
عزیز من!
عشق را قبله نکردی تا پرواز را یاد بگیری
شادمانه گریستن را
به تمامی دیدن، شنیدن، بوسیدن،
لمس کردن را...
رابطه یی زنده و پویا با اشیا برقرار کردن را
به نیروی لایزال تبدیل شدن را
نه فقط به فردا
به هزاران سال بعد اندیشیدن را
نه فقط به مردم یک محله، یک شهر، یک سرزمین
بل به انسان اندیشیدن را...
عزیز من!
آخر عاشق نشدی
تا برای بودن، رفتن، ساختن، خواندن،
جنگیدن، خندیدن، رقصیدن و خوب
و پرشکوه مردن دلیلی داشته باشی...
آخر عاشق نشدی عزیز من!
چه کنم؟
چه کنم که نخواستی، یا نتوانستی به سوی چیزی که اعتباری، شکوهی، ظرافتی، لطفی، ملاحتی، عطری، و زیبایی یگانه یی دارد، پلی از ابریشم هزار رنگ عشق بسازی
و بندبازانه آن پل ابریشمین را بپیمایی...
چه کنم؟
از عشق سخن باید گفت; همیشه از عشق سخن باید گفت.
                                            




نوشته شده در تاريخ دوازدهم مهر 1388 توسط پژمان خانبازی
   کبوتر


 
کبوتر , با آن پاهای پر اندود
 با کاکلی بر سر و طوقی بر گردنش

 اوج می گرفت و شاد از آزادی اش
 بالا و پایین می رفت در آسمان آبی
 صدای بر هم خوردن بالش گوشنواز بود و آرام بخش :
 پرپرپرپر ... پرپرپرپر
 کبوتر , بی پروا و گستاخ
 در فرودی بی مهابا و شتابان
 با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی
 تق ...
 تماشایش هم درد داشت
 اینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت
 ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم
 بزرگ می شود و کاری تر
 درک درد عمیقش , کار هیچ بیننده و شنونده ای نخواهد بود
 اینکه کسی می گوید :
 - می فهمم .
 شاید دروغی باشد مصلحتی و ناگزیر
 کبوتر با سینه نرمش , فرومی ریزد روی کف داغ آسفالت خیابان
 دو بالش باز و سرش تابیده به عقب
 سعی می کند بلند شود , چه تقلای بیهوده ای
 ما آدم ها , بعد ضربات اینچنین , که سر و تن روحمان را می کوبد به آسفالت داغ حقیقت های تلخ زندگیمان ,
 بلند شدنمان افسانه ای بیش نیست
,
 چه رسد به کبوتر طوقی دل نازک شکسته بال ...
 قطره های سرخ و درشت خون , بر پیشانی کوچک و سفید کبوتر
 به شکفتن گل سرخی می مانست در میان سپیدی برف
 چشمانش دو دو می زد
 بالهایش را تاباند و نیمه کاره ایستاد
 گردنش تا خورد به عقب
 انگار داشت دعا میکرد یا آسمان را به کمک می خواند
 عقب عقب رفت
 قطره ای سرخ , داغ تر از تمام داغی های آسفالت کف خیابان چکید روی زمین
 تالاپ ....
 به گمانم استخوان های کوچک و نازک گردنش , شکسته بودند
 پر از بغض و تسلیم , پر از علامت سئوال

 
آسمان هر چقدر که بزرگ هم باشد , باز دیواری هست که بکوباندت به حقیقت تسلیم
 آسمان رویای آدم ها , دیوار ندارد
 اما , لحظه ای که قطره خونی داغ و سرخ , می چکد به روی گونه ها

 
تازه می فهمد که از رویا تا واقعیت , دیوار سیمانی سیاهی بیشتر فاصله نیست
 گردنت می شکند و قلبت و الماس یکدست هستی ات , همه با هم
 و دانه دانه می چکد , زلال و گرم به روی گونه هایی که زمانی بوسه گاه رویاهایت بود
 کبوتر تسلیم آغوش خیابان می شود
 لحظه ای قبل از بستن پلک هایش , تصویر خودش را می بیند بر فراز بی کران آسمان
 شاد و بی پروا و آزاد

 
چه می شد اگر دیوار سیاه سیمانی , آرزوهای نافرجامش را به سقوطی همیشگی مبدل نمی ساخت ؟
 زندگی همین است
 چه برای من و تو , چه برای کبوتر طوقی
 تکان های خفیف اندام سفید کبوتر , نشان از دل کندن سختش از تمام داشته هایش می دهد
 عشقش , لانه اش , دانه های روی پشت بام و حوض کوچک خانه قدیمی
 از پرواز تا سقوط همین قدر راه بود که کبوتر رفته بود
 ساده و سخت
 گربه ای سیاه از جوی آب می خزد بیرون
 چشم هایش بدون هیچ جستجویی اندام سفید کبوتر را نشانه می کند
 دو قدم نیم خیز و آهسته با سری پایین
 و بعد قدم های تند و مملو از شهوت گرسنگی
 همیشه اینطور شروع می شود
 خسته و نحیف و نومید افتاده ای که کسی از در می آید
 با لبخندی و واژه هایی عطر آلود
 تو شکسته ای از رسیدن به بن بست آرزوهایت
 و او خوب می فهمد که طعمه ای لذیذ تر از تو برایش پیدا نمی شود
 با اشاره ای کارت تمام است , و هستی ات و هر آنچیزی که داشتی و نداشتی
 کبوتر چند بار در نهایت نومیدی بالهایش را می زند به هم
 گربه , می جهد و در آنی , گردن شکسته و باریک کبوتر , میان دندانهای تیزش جا خوش می کند
 تمام می شود...

 گربه با طعمه امروزش می رود به تاریک ترین زیر پل های جوی های متعفن ,
 و چند پر سفید به جای می ماند و چند قطره خون خشک
 ساعتی بعد هم هیچ ...
 هیچ هم بر جای نمی ماند
 کدام مقصرند ؟
 کبوتری که پرواز می کند در آسمان زنده بودنش ؟
 یا دیوار سیاهی که رشد کرده از سنگریزه های حقیقت های تلخ فراموش شده ؟
 و یا گربه ای که شهوت گرسنگی چشمان عطوفتش را کور کرده است ؟
 به راستی که هیچکدامشان

 
زندگی , ترکیبی از زشتی ها و زیبایی هاست
 که هیچکدامشان دینی به گردن هم نخواهند داشت



نوشته شده در تاريخ ششم مهر 1388 توسط پژمان خانبازی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin